تبلیغات
@ BF - GF @ - رامتین و راشین (دختر باران)
@ BF - GF @
دختر @ پسر

میخوام زندگی

عشقولانه نچندان طولانیم را برایتان تعریف کنم این ها همه واقعیت

داره اما برای بهتر بیان کردن احساساتم از یه جای کمک گرفتم

امیدوارم تا آخر بخونیدش

نم نم باران اسم خاطره منه

یک سال و چند ماه باهم بودیم ،وقتی جدا شدیم یا در

حقیقت وقتی او تصمیم گرفت که جدا بشه و بره تنهام بذاره... که این کار رو هم کرد.

برایم خیلی ناگهانی بود. هیچ وقت به این مسئله اشاره

نکرده بود، آن یک ماه آخر اندوهی را در چهره اش می دیدم. ولی

هیچ وقت نپرسیدم چون اعتقاد دارم که هر کس، زمانی بی اراده و

بدونه اینکه خودش بخواهد می رود و میخواهد که در دنیای خودش

باشد(یعنی آزادی خواستن، هر چند من همیشه بهش میگفتم عشق

هیچ زمان نبایدآزادیمان را بگیرد وگرنه همون عشق تبدیل به بردگی

می شود)...و با همه اینها باز باهم بودیم تا اون روز صبح که او دو

زنگ اول کلاس نداشت و من هم بخاطر اون از مدرسه فرار کردم اون

روز او بهم زنگ زد تا دوتایی به یکی از کافی شاپ های که همیشه

میرفتیم، برویم، روبه روی هم نشستیم، بر خلاف همیشه ساکت و

مغبون بود و با فنجان قهوه اش بازی می کرد و سرش را پایین گرفته

بود، به من نگاه نمیکرد و بنظر میرسید که در عالم خودش گم شده

من هم مزاحمش نشدم و خودم را با مجله ای که اونجا بود مشغول

کردم، وقتی مانده قهوه اش را سر کشید، دیدم که دو خط اشک گونه

هایش را شیار داده است، قلبم فشرده شد، مجله را کنار گذاشتم ولی

قبل از آنکه چیزی بگویم او شروع کرد بسیار شرمنده و آرام و

باصدایی کاملأ اندوهگین: ((...میتونستم امروز نیایم و تو را به

نحوی دیگری در جریان بگذارم، ولی اعتراف میکنم که چون عمیقأ به

تو علاقه دارم، میخواستم این صبح زود را با تو باشم.... اما نمیدانم

چگونه شروع کنم و سخت تر اینکه چطور تحمل کنم...))

احساس بدی تمام تنم را لرزاند گردش اشک چشمانش

را قرمز کرده بود، ولی سکوت را ادامه داد، نمی توانست حرف بزنه

مثل اینکه تحمل نگاه های پرسشگر مرا نداشته باشد، سرش را پایین

گرفت و ادامه سکوتی تلخ ....عاقبت همانطور که سرش پایین بود،

با صدای کاملأ بی رمق و تقریبأ نا مفهوم گفت: ((...میخواهم

خواهش کنم به دیدارهایمان خاتمه بدهیم.... من تا یکی دو هفته دیگه

ازدواج میکنم و میرم خانه بخت.....شاید هم نتونستم تحمل کنم و

خودم را کشتم.....، برای همیشه عاشقت میمانم، دلم نمیخواهد هیچ

چیز بپرسی تحمل ندارم....))

داشت به قصد رفتن بلند می شد......دستهایش را

گرفتم و فشردم و همانطور که یک سوال جلوی چشمانم می آمد: ((....چرا؟! آخه چرا؟؟!!...))

گفتم:

(( چرا؟ .... مگه چی شده؟!!......))

بلند شد دستهایش را بر روی گردنم حلقه کرد،....مر

ا بوسید،....اشکهایش را در تمام وجودم چکاند و با صدای

خش دار گفت: (( علتش را بعدأ متوجه میشوی، فعلأ بخاطر علاقه

ای که به من داری، بیشتر نپرس، بگذار به همین شکل و با تصور خوبی که از هم داریم تمام بشه...))

بی اختیار گفتم، تمام شود؟؟؟

ترس عجیبی تمام وجودم را گرفت، منُگ شده بودم، بی

کلام با او حرف می زدم، انگار چشم ها بیشتر از گوش هایمان می

فهمیدند، دست هایش را به آرامی از شانه هایم برداشت و رفت..

از همان روزی که دیدمش یک جوری شدم، حالتی که تا

آن موقع برام غریب بود.

وقتی قرار اولین ملاقات را با او گذاشتم، فکر نمی کردم

بیاید...یک بعد از ظهراو آخر زمستان که هواهم کمی سرد و ابری

بود، میز کنار در روبه روی خیابان (کافی شاپی را انتخاب کردم و با

موبایلم خودم را سرگرم کرده بودم و بی تابی ام دم به دم بیشتر می

شد و به ساعتم زود زود نگاه میکردم و آنجا فهمیدم که گاهی اوقات

زمان چقدر لنگ می زند و در واقع انتظار چقدر سنگین وطاقت سوز

است...

داشتم بی حوصله می شدم که صدای دل نشینش در

گوشم پیچید...اول ورودش را متوجه نشده بودم او گفت: چقدر ساعتت را نگاه میکنی؟ دیر که نشده..........!

یه کم خجالت کشیدم، شادی قشنگ صورتش آرامم کرد، پیشنهاد قهوه ام را رد کرد و گفت: بیا برویم آن پارک

روبه رو من قدم زدن در هوای بارانی را خیلی دوست دارم......آنجا

ساعتها با هم حرفیدیم تا اینکه از هم جدا شدیم و رفتیم خونه خودمون.

من تنها بودم، او هم تنها بود، ما هر دو تنها بودیم تا اینکه هم دیگر

را پیدا کردیم و جذب یکدیگر شدیم، هر وقت در پارک قدم می زدیم از

دردها و خوشیهایمان برای همدیگه میگفتیم.

یک روز که بهم رسیدیم، نم نم باران شروع شد، من چتر

داشتم اما او گفت که دوست نداره چتررو باز کنم و من هم همونجا

چترم را روی یه صندلی گذاشتم و رفتیم، از اون روز تا حالا که

91/03/15 است چتری رو سرم قرار ندام او دستهایش را رو به

آسمان باز کرد تا چند قطره باران روی دستش جمع شد و دستش را

رو به صورتم تکان داد تا قطرها به صورتم بخوره و گفت:(( چه باران باحالیه))

و این شعر را خواند باز باران بارید خیس شد خاطره ها

آفرین....

من بهش گفتم ما بدونه اینکه کاملأ در یک روال فکری

باشیم، خیلی بهم نزدیکیم من واقعأ از با تو بودن لذت می برم، شاید

بخاطر این است که توان فکری و دانسته هایمان در یک توازن قابل قبولی است.

اودر جواب گفت: من هم همین احساس رو دارم، بودن و

صحبت کردن باتو به من آرامش میدهد و متوجه هستم بیشتر مواقع

هوای من رو داری و همین خوشحالم میکند.

ما دوستیمان را ادامه دادیم و روز به روز صمیمی ترش

کردیم یک روز که سرش رو شانه ام بو این رو گفت: خوش بحال

درختا که برعکس آدمها وقتی کرک و پرشان ریخت با فصلی دیگر

دوباره شروع میکنن بدونه اینکه به گذشته نه چندان دورشان توجه

کنند، اما ما بیشتر در گذشته هایمان زندگی میکنیم پس کی شروع

میکنیم. اما من الان منظورش را میفهمم راست میگفت حق با او بود

خوش بحال درختا، او همیشه از بچه های کوچولو خوشش می آمد و

با دیدن بچه ها شور و شوق عجیبی می گرفت((وای خدا جون چقدر

دلتنگشم))

یک هفته قبل از آن صبح که رفتیم کافی شاپ، وقتی که

مثل همیشه به اتفاق قدم می زدیم و به صحبت مشغول بودیم، به او گفتم:

راشین یا همان دختر بارانی، میخوام مطلبی را بگویم....

نگاه آرام و کنجکاوش را به رویم ریخت و بسیار شمرده گفت:

نه، رامتین جون، لطفأ مطلبت را عنوان نکن، باشد برای بعد کمی به من وقت بده...

کاملأ متوجه شده بود که چه میخواهم بگویم و تعجب کردم که چرا

مانع شد؟؟!!(من میخواستم بگم بیا بهم قول بدیم تا همیشه با هم

باشیم و با هم ازدواج کنیم در آینده) و آن روز صبح فهمیدم که چرا...

اون حدود 3 ماه بعد از آن روز یک یاداشت کوچک برام

فرستاد از طریق دوست صمیمیش که حرف های دلش را صادقانه بیان

کرده بود، فهمیدم که چرا اون روز این کار را کرد هر چند اگر اون روز

می گفت که دلیلش اینه، میتونستیم کاری کنیم و جلو پدرش را بگیریم

اما انگار اون اینطوری راحت تر بود.

نوشته های یاداشتش: سلام، آن روز صبح که تو را آزردم

و بی بیان علت تنها رهایت کردم و رفتم، یکی از دردآورترین روزهای

عمرم بود، فکر نکنم، بتوانم نگاه پریشان و معصوم تورا فراموش

کنم، ای کاش همان ملاقات اول را که تو مرتب به ساعتت نگاه می

کردی و به گفته خودت، کم کم داشتی راضی می شدی که نخواهم آمد،

نیامده بودم و مانع می شدم که چیزی شروع نشود، شروعی که

چاقوی بود برای زخمی کردن دل هایمان. برایت سوگند می خورم که

با شروع آشنایمان من هیچ اطلاعی از آنچه به سرم می آید نمی

دانستم، نمی خوام حتی یک لحظه تصور کنی که بهت خیانت کردم و

برای تمام آزردگیهای که برات درست کردم خودم را نمی

بخشم...انتظار ندارم که تو هم من را ببخشی.(من هنوز نامه اش را

دارم دقیقأ اینجای نامه جای قطره های اشکش روی کاغذ مانده).تو

اون دنیای دیگه پیشنهاد تورو قبول میکنم و قول اون خوشبختی رو

که بهت داده بودم را به جا میارم قول میدم، دوست دار تو(دختر

بارانی)

پدرش او را زورکی به یکی از فامیلهای خودشون داده بود بدونه

اینکه هیچ چیز به دخترش بگوید و نظر او را بخواهد (هم چین پدری را تا حالا ندیده بودم خیلی مسخرست)

وبعدأ: اینکه چند بار به دخترش ناسزا گفته بود، نهایتأ دختره مجبور

شد که با اون پسره ازدواج کنه. ودر آخر این رو نوشته بود

(( هر گاه دلت گرفت یا یادم افتادی، کوشش کن روزهای باشد با نم نم باران تا تمام خاطراتمان آبیاری شوند...))

ای خدا جون ، خدایا آخه این حق من نبود، آخه اون همش 17 سال داشت چرا؟؟هیچ وقت پدرش را نمی بخشم

میدونید جواب من چی بود بهش: خدا نگهدارت امیدوارم خوشبخت

بشی از ته دلم براشون دعا کردم، دلم گرفت آخرین حرف من اینه که

ببخشید دوستانم که نارحتتون کردم

 

درباره وبلاگ
آرام بخوان چون آهسته نوشتم
بی پروا بخوان چون از خود نوشتم
نزدیک کسی نخوان چون تنها نوشتم
و از دل بخوان چون با دل نوشتم دوستت دارم . . .


(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_

چقدر قشنگ بارید...چشمانم روبه آسمان بود اولش دانه دانه و کم... ثانیه ای ، سرعت و تعدادش بیشتر میشد چشمانم بازم به اسمان خیره بود امدنش رو دوست داشتم و از ته وجود حسش میکردم واقعا زیبا و دوست داشتنی بود و به من حس آرامش و تازگی میدادحس کردم بیشتر عاشقش شدم چشمانم همچون ابرهای اسمانش شروع به باریدن کرد ،بی اراده به بیان اوردم خدایا عاشقتم






» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» :))
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» موضوع اپ وبلاگ







صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

loveyoum.mihanblog.com

ا

وبلاگ-کد لوگو و بنر
( K1.20R.IR ) لایک